X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

حرف نو

فرهنگ هنر و ادبیات

سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 13:00

خطابه ی سوگوارانه ی ژاک دریدا بر مزار لوئی آلتوسر


مترجم:

اوج نویسندگی است, این مرثیه, که دریدا بر مزار آلتوسر در روز خاکسپاری او ارائه کرده است. و اوج اندوهی پیچیده است, پیچیدگی اندوهی که ضمن به بیان درآمدن تاریخ عصیان های یک قرن آشوبزده را نیز به شکلی حیرت-فزا مرور می کند. دریدا نویسنده ی بزرگی است و مرثیه های اش به راستی اوج و شدتِ فلسفی-ادبیِ بی همتایی دارند؛ مرثیه هایی که در آن ها هرگز زاویه ی انتقادی, دشواری کار نظری, و چالش های فکری بنیادین میدان را به نفع رقت احساسات و حس فقدان و تألم خالی نمی کنند. این مرثیه را چند سال پیش از روی ترجمه ی انگلیسی رابرت هاراوی به فارسی برگرداندم که در بخش اندیشه ی روزنامه ی "شرق" آن دوران منتشر شد. 

... 



من پیشاپیش چنان می نمود که می دانستم امروز نه توان سخن گفتن خواهم داشت و نه یافتن واژه ها. پس عذر مرا بپذیرید اگر از روی متن می خوانم، و نیز عذر مرا بپذیرید اگر آن چه می خوانم آن چیزی نیست که باور دارم می باید بگویم (آیا کسی می داند که در چنین لحظه ای چه باید بگوید؟)، ولی صرف این‌که خاموشی راه آن را نیابد که در هرچیز دیگری کرانه کند کافی است. تنها خُردک شَرری چند از آن چه می ‌توانستم از خاموشی اش برهانم, آن‌ هم در ‌حالی‌ که در مغاکی گرفتار‌ آمده بودم که در اعماق آن من نیز بی ‌شک همچون شما، دچار وسوسه ی دیده‌ فرو‌پوشیدن از یک چنین لحظه‌ ای می ‌شدم.

 

از مرگ لویی دیروز آگاه شدم زمانی که از پراگ باز می ‌گشتم، شهری که نام اش حتی هم اینک در نظرم فجیع می آید، حتی قدری اِداناشدنی. اما می دانستم که وقتی بازمی گردم باید با او تماس بگیرم: به او قول اش را داده بودم.        

 

یکی از حاضران اینجا، که هنگام آخرین صحبت تلفنی من با لویی در کنار وی بود، احتمالا ً به یاد می آورد: وقتی به او قول دادم با او تماس می گیرم و پس از بازگشت به ملاقات اش می روم آخرین گفته ی او، آخرین واژه هایی که من بنا بود از زبان لویی بشنوم چنین بود: "اگر زنده بودم، بله، با من تماس بگیر و بیا اینجا، عجله کن." من برای اینکه از نگرانی و اندوه گریزی یافته باشم با شوخی و طعنه گفتم: "باشه، من زنگ می زنم تا مطمئن شوم."

 

لوئی، زمان را از دست داده‌ ام، و دیگر قدرت آن را ندارم که تو را صدا کنم، یا به کسی حرف بزنم، حتی به تو (تو توأما ً هم خیلی از من دور و هم خیلی به من نزدیکی، در من، در درون من) و بدتر از آن نمی توانم برای دیگران از تو بگویم حتی اگر آنها، مانند کسانی که در اینجا امروز گرد آمده‌ اند، دوستان تو و دوستان ما باشند.

 

من دل آن را هم ندارم که از هر چه بوده یادی بکنم یا مدیحه ای بر زبان جاری سازم: گفتنی بسیار است و این لحظه مناسب آن نیست. دوستان ما، دوستان تو که امروز در اینجا حاضرند می دانند که چرا سخن گفتن در این لحظه تا اندازه ای بی شرمانه است و نیز بی شرمانه است این که خطاب کردن تو را ادامه دهیم. اما خاموشی واقعا ً برتافتنی نیست. من حتی تصور خاموشی را هم نمی توانم برتابم، چنان که گویی تو نیز در درون من نمی توانی آن را برتابی.

 

در هنگامه ی مرگِ کسی که به آدمی نزدیک است، یا مرگِ یک دوست، وقتی‌ با او در بسیاری چیزها سهیم بوده ای (و در این مورد، من خیلی خوش اقبال بوده ام که به مدت سی و هشت سال و به هزار طریق شگفت زندگی ام با لوئی آلتوسر در پیوند بوده است، از سال 1952 که تمساح در دفترش من را که آن زمان دانشجوی جوانی بودم پذیرفت تا بعدها که در همان دفتر در کنار او زمانی در حدود بیست سال به کار مشغول بودم)، وقتی که آدمی به همان خوبی لحظاتی نورآگین و نیز از ته دل خندیدن هایِ ایامِ سپری-شده را به یاد می آورد، و به یاد می آورد لحظاتِ کارِ طاقت فرسا، تدریس، اندیشیدن در بحث و فحص های سیاسی و فلسفی، یا افزون بر این، جراحت ها و بدترین لحظاتِ غم افزا، شور و هیجان ها و سوگواری ها، برای مرگ این دوست، و شما همگی می دانید، که چون همیشه ضربه ی ندامتِ وجدان که یقینا ً از خودپسندی سر زده است و آکنده از خودشیفتگی اما در عین حال مهارناشدنی است و از شِکوه به خویشتن و به حال خود رحم آوردن، یعنی خود را در برابر خویشتن به ترحم واداشتن، حکایت می‌کند، و بدین سان بازگو کردن این‌ که (و من درست چنین می کنم، چراکه این گفته ی مرسوم هرگز به خطا نمی رود، به هر روی، برای واگوییِ حقیقتِ این حسِ هم-دردی): "بخشی از زندگی من یک‌سر، مسیری بلند و پرمایه از خودِ زیستمندِ من امروز درنگیده است، پایان یافته است, و از همین روی به همراه لوئی جان باخته است تا در حکم گذشته همراه وی باشد، ولی اکنون بی هیچ بازآمدنی و در مرزهایِ تاریکی محض." آنچه پایان می یابد، آن چه لوئی به همراه خود می برد، صرفا ً چیزی, چیزکی, از اینجا و آنجا نیست که من و لوئی در این یا آن لحظه مشترکا ً از آن سهمی برده باشیم، در عوض, خودِ جهان است، خاستگاهِ واژه ای از جهان – البته جهان او، اما همچنین جهانی که خود من نیز در آن زیسته ام، که ما در آن داستانی یگانه را زیسته ایم، داستانی که به هر ترتیب جانشینی نخواهد داشت، و برای هر یک از ما به نوعی حسی را به دست خواهد داد، حتی اگر این حس برای من و او یکسان نباشد. این جهانی است که فقط برای ما دو تن جهان می تواند بود، تنها جهان، همانی که به مغاک فرومی شود و از آن هیچ خاطره ای رهایی نمی یابد (حتی اگر ما خاطره را نزد خود نگاه داریم، و ما در واقع امر نیز این چنین خواهیم کرد.)

 

هرچند من در این جنبش به خشونتی برنتافتنی پی می برم که دربردارنده ی شِکوه از مرگ خویشتن به دنبال مرگ یک دوست است، هیچ تمایلی به پرهیختن از آن ندارم: این یگانه راهِ باقی مانده برای زنده نگاه داشتن لوئی در درون من است، برای نگاه-داشتِ خودم از رهگذر نگاه-داشتِ لوئی درست همان گونه که، اطمینان دارم، ما همگی در گیرودارِ همین کار هستیم، هر یک با خاطرات خویش، با قطعه ای از آنِ خویش که از این تاریخِ از هم گسسته به ارث می بریم – و این تاریخی بس غنی و یگانه است، یکی تراژدی هلاک-‌بار و در عین حال باورنکردنی و سخت جداناشدنی از تاریخ زمانه ی ما، بس گرانی-یافته از تمامیِ آن تاریخ فلسفی، سیاسی و ژئوپلتیکیِ زمانه ی ما – تاریخی که هر یک از ما کماکان با انگاره های خود به درکش نایل می آئیم، و انگاره های بسیاری بوده اند – زیباترین و دهشت-‌بار‌ترینِ انگاره‌ها – اما جملگی با آن مخاطره-آمیزیِ بی همتایی پیوند خورده اند که نام لوئی آلتوسر را با خود به همراه دارد. فکر می کنم بتوانم از طرف همه ی حاضران این ‌گونه ابراز دارم که آنچه تعلق ما به این زمانه را قاطعانه تعیین می کند هم اوست و آنچه که هدفِ کاوش او، دست-‌مایه ی آزمایش-گریِ او و، با تأسی به تمامیِ جنبش ها، در معرض مخاطره ای با گران-ترین تاوان ها بوده است: آنقدر که او مصمم، پُردلهره، سلطه جو و شخصا ً نگران، نیز در همان حال، متناقض، خودستا و قاطع می بود و همچنین شگفتانه شورمند – شوری که برای اش لحظه ای آرامش باقی نگذاشت چراکه از او همه چیز را دریغ کرد (با ضربآهنگ اغراق آمیزش، صحاری، فضاهای عظیم خاموشی، باز-پس-نشستن های سرسام آورش، آن وقفه های تأثیرگذار که به نوبه ی خود دستخوشِ وقفه ای می شوند به خاطر نمایش ها، یورش های قدرتمند و فوران های پُرلهیبی که یکایکِ آثار او به لطفِ آن ردی سوزان بر خویش دارند) از نخستین دگرگونیِ آن چشم اندازِ گرداگردِ آتشفشان حکایت دارد.

 

لوئی آلتوسر از زندگی های بسیاری عبور کرد – پیش از هر چیز زندگی ما و ای بسا مخاطره-جویی های شخصی، تاریخی، سیاسی [که او آزمود]، چه بسیار سخن ها، کنش ها، و وجودها که او نشان داد، دگرگون کرد و متأثر ساخت، و این همه را انجام داد به لطفِ نیروی رخشنده و برانگیزنده ی اندیشه‌های اش، منش اش در بودن، درس دادن و سخن گفتنی که حتی متناقض ترین و متفاوت ترین شهادت دادن ها نیز در فرسودن خاستگاهِ شان ناکام می مانند. این واقعیت که ما هر کدام رابطه ای متفاوت با لوئی آلتوسر داشتیم (و من فقط از فلسفه و سیاست حرف نمی زنم)، این واقعیت که هر کدام از ما می داند که از رهِ منشور خاص خود، گوشه چشمی بر این رازِ یگانه (رازی بی پایان برای ما، و همچنین به طریقی کاملا ً متفاوت و پیچیده برای خود او – آلتوسر)، این واقعیت که لوئی در نگاه مردمان یکسره خاص می نمود، در مقاطع مختلف زمانی، درون فضای دانشگاهی و بیرون از آن فضا، در خیابان اِلم یا هر جای دیگری در فرانسه، در حزب کمونیست، احزاب دیگر و فراتر از تمامی احزاب، داخل اروپا یا خارج از آن، این حقیقت که هر یک از ما لوئی آلتوسری متفاوت را دوست داشتیم، بعضی از اوقات، در این یا آن دهه (و در مورد من به خاطر نیکبختی ام تا دم آخر) - این کثرت سخاوت مندانه، این بسیاری ای که از آن او بود، ما را متعهدانه بازمی دارد از این که گام های اش را مجموع کنیم، سهل نُماییم و بِایستانیم، برای شان خطِ سیری ترسیم کنیم، در پی منفعتی برآییم، بر برخی چیزها مُهرِ خطا بنشانیم یا تلافی جویانه برخورد کنیم، و به ویژه این که بخواهیم حسابگری کنیم، آن را به تصرف یا بازتصرف خود درآوریم یا (حتی اگر این بازتصرف را در شکل متناقضِ حسابگرانه و فریب کارانه اش که همان "طرد" نامیده می شود به انجام رسانیم)، یا بخواهیم در صددِ مصادره ی آن چیزی باشیم که تصرف-ناپذیر بوده است و به همین شکل نیز باید بر جای بماند. ما همگی هزارچهره ایم، اما کسانی که لوئی آلتوسر را می شناسند، می دانند که این قانون در وی به شکلی اعجاب آور، برجسته و غلوآمیز, نمود پیدا می کرد. سِترگی کارنامه ی وی، در وهله ی نخست، در این امر نهفته است که محقق می کند یا به مخاطره می اندازد، و در آن چه با درخشش، به هزارسو، واپاشیده, و گاه-‌گه نیز درنگیده, درنوشته است، و نیز مدیون خطر عظیمی است که به جان می خرد و دیرپایی ای که می پذیرد: این ماجراجویی یگانه است و از آن هیچ کس نیست.

 

مشکلی ندارم که از اموری حرف بزنم (همان طور که اینجا باید چنین کنم) که میان من و او فاصله می ‌افکند یا حتی به رو در روییِ ما می‌ انجامید (به نحوی پیچیده یا جز آن، بعضا ً توأم با درشت-‌خویی، درباره ی مسائل کوچک و بزرگ)، چراکه آنها هرگز قادر به فروکشیدنِ شعله ی دوستی ای نبودند که با وجود همه ی آن تفاوت ها من آن را در نزد خویش هرچه عزیزتر می ‌داشتم. چراکه من هرگز نمی توانستم آن چه را که بر سر او می آمد یا در سر او می آمد، در این عرصه هایی که همچنان می توانم به همراه او در میانه شان مقیم بمانم، در حکم چیزی غیر از بلواهایی به هم پیوسته در نظر آورم، زمین-لرزه یا برآشفتنِ آتشفشان ها، تراژدی های فردی و جمعیِ زمانه ی ما، زمانه ای که من نیز، مثل شما، با وی در آن سهیم خواهم بود. به رغم هر آن چیزی که می توانست موجب جدایی یا دوری ما شده باشد، من را هرگز نه توان آن بود و نه تمنای آن که با بی طرفیِ خاصِ یکی نظاره گر، بنگرم چه بر سر او می آید یا در سر او می آید. و من از صمیم قلب، به خاطر تمام آن چیزهایی که از رهگذر او یا در راه گذر از او، دوران بزرگسالی مرا به تمامی دربرگرفت، و قدمت اش حتی به آن جلساتِ دردانگیزِ محاکمه ای می رسد[1] که همه ی ما هم‌ اینک به آن می اندیشیم، قدرشناس خواهم ماند. و در برابر آن‌ چه جایگزینی نخواهد داشت نیز همین وضع و حال را دارم. مسلما ً امروز، آن چه مجسم تر از هر چیزِ دیگری در برابر دیدگان ام جلوه می کند، زنده تر، نزدیک تر و گران-‌سنگ‌-تر از همه چیز، سیمایِ خوشِ لوئی است با آن پیشانیِ بلندش، لبخندش، هر آنچه که در او، در لحظاتِ آرامش (چنین لحظاتی هم در میان بودند و بسیاری از شما این را می دانید) – هر آن چه عطوفت را می نمایاند، نیاز و نثارِ عشق – آشکارگرِ توجهی بی بدیل به نورُستگی ِ آنی که در راه است، شگفت-‌کارانه آگاه از پگاهِ نشانه هایی که در انتظارند تا که فهمیده شوند، [توجهی که] به همان شکل، معطوف به همه ی آن چیزهایی است که نظم را، برنامه را، سازگاری و از پیش آشکاریِ سهل‌-یافته را، آشفته و واژگون می کند. آن چه امروز برای در نظرم زنده ترین می نماید، تابناکیِ آن سیمایی است که توأمان نمایانگر نرمی و سرسختی است و مدام بینِ سلطه جویی و شکیبایی حالت به حالت می شود، درست همان گونه که هر از گاهی شورِ بی انعطافِ طغیان های اش چنین حالتی به خود می گرفت. آن چه من در او بیش از هر چیز دوست می دارم، شاید چون او همین هم بود، و مرا شیفته ی خود می‌ سازد، آن هم به لطف امری که دیگران بهتر از من می شناختند و به آن بسیار نزدیک تر بودند، معنا و مفهوم عظمت بود – عظمتی خاص همچون صحنه ی نمایشِ سیاسیِ تراژیکی که در آن پای امری بزرگ تر از زندگی در میان است، امری که جسم واقعی بازی گران اش را بی شفقت در هم می ‌شکند یا به بی راهه ‌می کشاند.     

 

هنگامی که پژواک نام هایی خاص همچون پیکان‌ ها یا کوره-راه‌ هایی با جهاتی بسیار، در برابر قلمرویی که بناست فتح گردد، گردهم آورده می شود، سخن عمومی درباره ی آلتوسر، نام‌ هایی مانند مونتسکیو، روسو، مارکس یا لنین را انعکاس می‌ دهد. کسانی که، گاه در پسِ پرده ی آن صحنه ی نمایش سیاسی حضور یافتند، و به آلتوسر رویکردی داشتند، آنانی که به بخش مراقبت های بیمارستان روی‌ کردند و در کنار آن ایستادند ، خوب آگاهند که اگر از اسامی ‌ای همچون پاسکال، داستایوفسکی، نیچه و آرتو یاد نکنند چیزی بدهکار حقیقت خواهند بود.

 

در اعماق وجودم، می دانم که لوئی صدای مرا نخواهد شنید: او فقط در درون من مرا می شوند، در درون ما (به هر حال، ما صرفا ً در درون خودمان، در آن نقطه که صدای دیگری، آن دیگری میرنده و فانی، طنین می افکند، می توانیم خودمان باشیم.) و من می دانم که در درون من صدای او در برابر من ایستادگی می کند و نمی گذارد وانمود کنم که دارم با او حرف می زنم.) نیز من می دانم نمی توانم به شمایانی که در اینجا حضور یافته‌ اید چیزی بیاموزم، چراکه در اینجا حضور یافته ‌اید.  

 

اما بر فراز این آرامگاه، و از فراز سر شما، من در خیال فرومی روم و رویِ سخن ام با کسانی است که به دنبال وی آمده اند، یا از هم اکنون به دنبال ما، و کسانی که من می بینم (افسوس، با نشانه هایی گوناگون)، چندان در شتاب اند که نه فرصت فهمیدن دارند، نه تفسیر، نه دسته-بندی ، نه اصلاح، نه فروکاست، نه مرزبندی، نه سهل-نمایی و نه قضاوت، به عبارتی، [این ها آن کسانی نیستند] که ندانند, نباشند, در اینجا مسئله ی سرنوشتی بسیار یگانه، مسئله ی تکاپوهای هستی، اندیشه ها، سیاست, به نحوی جدایی-ناپذیر مطرح است. من از آنها می‌ خواهم که لختی درنگ کنند، حوصله کنند اندک-زمانی و به زمانه ی ما گوش بسپارند (ما را زمانه ی دیگری نیست)، تا صبورانه رازگشای هر آن چیزی باشند که در زمانه ی ما می‌ توان درباره ی زندگی، کارنامه و نام لوئی آلتوسر نشان داد یا تصدیق کرد. نه فقط بدین جهت که ابعادِ چنین سرنوشتی سزاوار احترام است (همچنین احترام زمانه ای که این نسل های دیگر، نسل ما، در آن شکل می ‌گیرند) بل در کنار آن، چنین زخم هایِ همچنان گشوده ای، زخم ها و امیدهایی که آنان در این سرنوشت بازشان خواهند شناخت، بی شک از آن چه برای شنیده شدن، خوانده شدن، به اندیشه راه یافتن و انجام پذیرفتن بر جای مانده است چیزی خطیر به آنها خواهد آموخت. من تا آن زمان که زنده ام، خاطره ی آن چه که لوئی آلتوسر در نزد من نهاد تا با او و در جوار او زندگی کنم، در درون من حفظ شود: این آن چیزی است که دوست دارم فرایادِ آن دیگرکسانی بیاورم که از این زمانه نیستند یا زمانِ آن را نداشته اند که به او روی آورند. این است آن چیزی که امید بسته ام روزی به شیواییِ افزون تری بیان کنم، بی که وداع‌-گویِ لوئی آلتوسرباشم.

 

و اکنون می خواهم فرصت سخن گفتن را به او باز پس دهم، به او واگذارم، برای آن کلامِ آخرِ دیگرگون: کلامِ آخرِ او. دیشب که تا دیروقت بعضی از آثارش را می خواندم، این فراز بیش از آن که من بخواهم درباره ی خواندن اش تصمیمی بگیرم یا آن را برگزینم، خود را به من تحمیل کرد تا در این جا بازگفته شود. از نخستین کارهای وی برگرفته شده است، برتولاتزی و برشت (١٩٦٢):

 

آری، ما را در ابتدا آن نهادی متحد می سازد که نمایش است، اما ما با ژرفای بیش تری از طریق همان اسطوره ها متحد می شویم، همان درون-مایه هایی که ما را بی ‌آن ‌که خود اذعان داشته باشیم، به انقیاد خویش در می آورند، با همان ایدئولوژی ‌ای که به شکلی خودانگیخته زیسته شده است. آری، اگرچه این نمونه ی بی-‌همالِ فقیران است، مانند ال نوست میلان، ما همان نان را تناول می کنیم، خشم و عصیان‌ هایی مشابه را می آزماییم و هذیان‌ هایی از همان دست را (دست کم در حافظه ی خویش، جایی که رخدادی قریب الوقوع مُسخرمان می سازد)، تازه اگر از نومیدی مشابهی در زمانه ای که نمی توان تاریخ را به پویش واداشت سخنی به میان نیاوریم. آری، همچون مادر شجاع‌-دل، در پیشگاهِ خانه ی خود به نبردی از همان دست برآمده ایم، تارِ مویی آن سوی تر از خودمان، حتی در درونِ خودمان، همان کوریِ دهشت-‌بار، خاکستری از همان دست در دیدگان مان، و همان خاک در دهان مان. ما از همان شامگاه و پگاه نصیب می بریم: یعنی ناخودآگاه مان. ما در داستانی سهیم هستیم – و همه چیز از همین جا آغاز می شود.

 

 

 

  

[1] . اشاره به واقعه ی قتل همسر آلتوسر توسط خود او دارد.