پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 19 فروردین ماه سال 1391

گفت‌وگو با لیلا کردبچه









فرهنگخانه- سینا علی‌محمدی: لیلا کردبچه از معدود شاعران جوان و شاید هم تنها بانوی شاعر حال حاضر کشورمان باشد که ادبیات را در ۲ حوزه آکادمیک و آفرینش خلاقانه به صورت مستمر و جدی دنبال کرده است.

او در حالی که ۲ مجموعه شعر سپید را همراه با حاشیه‌ها و سر و صدای زیاد منتشر کرده است، همزمان در فکر دفاع از پایان‌نامه مقطع دکتری ادبیات با موضوع «زبان در شعر معاصر» است. با توجه به سطح تحصیلات و همچنین رویکرد آوانگارد و متفاوتش به شعر سپید، بسیاری از او به عنوان جدی‌ترین بانوی شاعر در دهه پیش رو یاد می‌کنند؛ شاعری که هم عاشقانه خوب می‌نویسد و هم آنقدر تعهد اخلاقی و اجتماعی دارد که در بخش مقاومت کنگره شعر دفاع مقدس مورد تجلیل قرار گیرد. انتشار کتاب «حرفی بزرگتر از دهان پنجره» توسط انتشارات فصل پنجم بهانه‌ای شد تا پای صحبت‌های لیلا کردبچه بنشینیم.

معمولا افرادی که در دانشگاه و در مقاطع بالا به تحصیل در رشته زبان و ادبیات‌فارسی می‌پردازند تبدیل به یک ادیب می‌شوند و کمتر خودشان به تولید و آفرینش اثر ادبی و خلاقانه می‌پردازند. به نظر شما چرا این‌گونه است؟

۲ دلیل عمده دارد. اول این که لذت کامل را از شعر دیگران می‌برند و در واقع از نظر زیبایی و درک ادبی و هنری کاملا قانع می‌شوند و دوم این که هرچه بیشتر شاهکارهای ادبیات کلاسیک فارسی را می‌خوانند و در آنها عمیق می‌شوند، میان خودشان و بزرگان ادبیات به مقایسه می‌پردازند.

به عنوان مثال کسی که غزل می‌گوید وقتی غزلیات سعدی را می‌خواند و به طور کامل و از ابعاد گوناگون آن را درک می‌کند تا حد زیادی اعتماد به نفس خودش را برای تولید اثر از دست می‌دهد.

البته ما در همین روزگار خودمان استثنائاتی هم داریم مانند دکتر شفیعی کدکنی یا روانشاد قیصر امین‌پور، اما در مجموع من هم با شما موافقم اگر بخواهیم درصدی نگاه کنیم غلبه بر ادیبانی است که وارد بخش خلاقانه تولید اثر نمی‌شوند.

برای شما چرا این مشکل پیش نیامده است؟

برای این که من اول وارد دنیای شعر شدم و بعد سراغ رشته و تحصیل در ادبیات رفتم و به نظرم دانشگاه واقعا به من کمک کرد. از طرفی من چون خودم خیلی به ادبیات علاقه داشتم در دوران تحصیل حتی از سنگین‌ترین قصاید خاقانی هم لذت می‌بردم.

ولی در دوره‌هایی من هم به این مشکل برخوردم، مثلا در ترم تحصیلی که خاقانی داشتم و همزمان دروس غزلیات سعدی، مسعود سعد و تاریخ بیهقی هم برداشته بودم انصافا هیچ کار خلاقه‌ای انجام ندادم.

در این دوره من هم لذت کامل را از متون مهم کلاسیک می‌بردم و هم واقعا روی اعتماد به‌نفسم تاثیر ‌گذاشت، این حالت وقتی دروس عمومی‌ و اختیاری را پاس می‌کردم کاملا برعکس بود.

اگر بخواهید به یکی از مهم‌ترین آسیب‌های شعر جوان امروز اشاره کنید چه مولفه‌ای در نظرتان است؟

فکر می‌کنم امروز درصد مطالعه بین شاعران و بخصوص جوان‌ترها در مقایسه با گذشته خیلی کمتر است. در گذشته شاعری که لقب حکیم می‌گرفت در چندین رشته علمی ‌مانند طب، نجوم و گاه حتی ریاضی تخصص داشت.

ولی متاسفانه من گاهی اوقات می‌بینم همین شعر سپید و آزاد بهانه و دستاویزی شده است که حتی خیلی از شاعران جوان لزوم این را نمی‌بینند که وزن و قافیه را بیاموزند و با متون کلاسیک هم انس و الفتی ندارند.

آنچه از شما تا امروز در قالب کتاب چاپ شده تنها شعر سپید است. خودتان تا چه اندازه با شعر کلاسیک آشنایی دارید؟

من ابتدا جسته و گریخته غزل می‌نوشتم یعنی سال ۷۸ که وارد دانشگاه تهران شدم غزل‌هایی با زبان و نگاه کاملا کلاسیک می‌سرودم. در آن زمان و در دانشکده ادبیات یک انجمن ادبی وجود داشت که گاهی قیصر امین‌پور هم در آن حضور می‌یافت و شاعران دانشجوی انصافا خوبی در این انجمن حضور می‌یافتند که البته خیلی از آنها ناپدید شدند و شعر را ادامه ندادند.

آن جلسات روی زبان و نگاه شعری من واقعا تاثیر گذاشت، چون خیلی کلاسیک کار می‌کردم و همه آشنایی من با ادبیات از طریق متون کلاسیک بود. نهایت یک اخوان می‌خواندم که باز او هم زبانی محکم و خراسانی دارد.

در این جلسات آرام‌آرام زبانم نوتر شد و بعد هم که ازدواج کردم بچه‌داری باعث شد چند سالی کلا شعر را کنار گذاشتم و شدیدا البته درس هم می‌خواندم.


تقریبا تا سال ۸۵ کلا از فضای شعر دور شدم و بعد دوباره غزل نوشتم، ولی چون درکم از شعر بیشتر شده بود متوجه شدم وزن و قافیه دست و پایم را بسته است و آرام‌آرام به سمت شعر سپید گرایش پیدا کردم، گرچه الان که روبه‌روی شما نشسته‌ام بشدت معتقدم وزن و قافیه موهبتی برای شعر است.

منظورتان به طور کلی موسیقی شعر است؟

نه، دقیقا وزن و قافیه منظورم است، البته نه با آن شکل کلاسیک...

ولی در شعرهای ۲ کتابی که از شما منتشر شده است به ندرت با وزن و قافیه و حتی موسیقی مواجه می‌شویم؟

قبول دارم... اما در کتاب سوم که مشغول آماده‌سازی آن برای انتشار هستم این موضوع نمود ویژه‌ای دارد. من پس از آن که از غزل فاصله گرفتم به طور افراطی به سمت شعر بی‌وزن و رها شدن از قافیه حرکت کردم و بعد کم‌کم متوجه جای خالی وزن و قافیه شدم.

در کتاب اولم بیشتر عنصر حس و عاطفه پررنگ است، اما در کتاب دوم هرچه من در زبان، تکنیک و ساختار پیشرفت کرده‌ام از نظر عاطفه و آن حس قوی یک گام به عقب برداشتم.

چرا؟

فکر می‌کنم ترس از منتقد و مهم‌شدن نظر مخاطب خاص برایم مهم‌ترین دلیل این رویکرد بود. برای همین هم یک مقدار صمیمیت در کتاب دوم کم شد، ولی در کتاب سوم دوباره به حال و هوای کتاب اول برگشته‌ام، با این تفاوت که خودم فکر می‌کنم به یک تعادلی میان تکنیک و محتوا رسیده‌ام.

در آثار شما غلبه با عاشقانه‌سرایی است. چرا دوست دارید بیشتر عاشقانه بگویید و کمتر وارد فضاهای اجتماعی یا سیاسی می‌شوید؟

شعرهای عاشقانه شعرهایی هستند که در لحظه سرایش من را واقعا درگیر می‌کنند، اما بقیه مضامین برای من این‌گونه نیستند. به عنوان مثال من شعری برای مردم افغانستان دارم. شاید درگیری حسی من با آن شعر فقط در لحظه سرایش یا حداکثر یکی دو هفته بعدش بوده است، ولی شعر عاشقانه برای من این‌گونه نیست و این حس در من تداوم دارد.

به عبارتی احتمال این که من هر روز عاشقانه بنویسم خیلی بیشتر از این است که هر روز برای یک موضوع اجتماعی یا سیاسی شعر بگویم.

فکر می‌کنم عاشقانه‌سرایی برای یک شاعر زن کار دشوارتری باشد و برای انتخاب مضمون و کلمه باید ملاحظات بیشتری را در نظر گرفت . شما در جایی می‌گویید: دوستت دارم با صدای بلند‌/‌ دوستت دارم با صدای آهسته‌/‌ دوستت دارم...‌/‌ و خواستن تو جنینی است در من‌/‌ که نه سقط می‌شود‌/‌ نه به دنیا می‌آید... این سطرها در عین حال که بسیار صریح هستند، ولی از دایره عرف و اخلاق هم خارج نمی‌شوند؟

من همواره به نوعی از عفت کلام در شعر معتقدم و خیلی رویکرد برخی از دوستان در خارج شدن از مرزهای زبانی و بیانی و حرکت به سمت اروتیک و... را نمی‌پسندم.

جدای از عاشقانه‌سرایی اصلا معتقد به حضور اجتماعی شاعر هستید؟

هستم... ولی مهم‌تر این است که چه موضوعی آدم را درگیر کند...

با این وضعیت باید به من حق بدهید که نگران این باشم که در کارهای بعدی به تکرار برسید.

این خطر را خودم هم احساس می‌کنم، ولی چیزی نیست که بتوان با تلاش برطرفش کرد. باید تجربه‌های زیستی آدم تفاوت پیدا کند.

مادامی‌ که زندگی من همان زندگی ۲ سال پیش است و تجربه‌هایم همین است، خب نباید انتظار کار خیلی خاص و متفاوتی داشت.

من فکر می‌کنم این پاسخ شما را می‌توانم به کل وضعیت جریان شعر جوان در کشور تعمیم دهم یعنی همان‌طور که گفتید تجربه‌های زیستی مشترک شاید باعث شده است تا امروز وقتی چند مجموعه شعر را کنار هم می‌گذاریم ناخودآگاه شباهت‌های فراوانی میانشان ببینیم.

دقیقا... حالا که بحث به اینجا رسید بگذارید بگویم مثلا داستانی که میان کتاب من و خانم راضیه بهرامی ‌ایجاد شد یا اتفاقی که برای کتاب رویا زرین و نسیم جعفری پدید آمد تقریبا ریشه‌اش به همین جا بازمی‌گردد. به عبارتی در پررنگ شدن مقایسه کتاب من و خانم بهرامی‌ خیلی‌های دیگر کمرنگ ماندند.

به نظر من فاجعه عظیم‌تر از مشترک بودن چند سطر در یک کتاب است. امروزه جوان‌ها زندگی شبیه به هم دارند؛ فیلم‌ها، کتاب‌ها، برنامه‌ها و جلسات ادبی مشترک می‌روند.

بگذارید مثالی بزنم. سال ۸۶ یا ۸۷ بود، آن موقع من به‌تعدادی از جلسات شعر می‌رفتم. یک جلسه شعری بود زیر نظر یکی از شاعران شناخته شده کشور. در آن جلسه یک نفر می‌آمد شعری با یک تصویر جدید می‌خواند. بلافاصله آن تصویر به شکل‌های مختلف اپیدمی‌ می‌شد و هفته‌های بعد به شکل‌های گوناگون و چه بسا بهتر از آن فرم اولش تکرار می‌شد.

از طرفی امروزه اینترنت خیلی نقش پررنگی در این اپیدمی ‌ایفا می‌کند. یک زمانی واقعا باید منتظر می‌ماندیم تا فلان شعر از فلان شاعر مطرح در نشریه‌ای منتشر شود، ولی الان در عرض چند ثانیه شما قابلیت انتشار اثرتان در فضای مجازی را دارید و بلافاصله هم در شبکه‌های مختلف اجتماعی و سایت‌ها پخش می‌شود.

این را هم اضافه کنم که وضعیت شباهت‌های شعری در آثار کلاسیک بسیار بیشتر است، اما نمی‌دانم چرا حساسیت‌ها روی شعر سپید است.

شما خودتان در کنگره‌های مختلف چه به عنوان شاعر، مهمان یا داور حضور داشته‌اید و آثار را خوانده‌اید مثلا برای امام رضا(ع) کنگره‌ای برگزار می‌شود، اکثر کارهای کلاسیک فضای واقعا مشابهی دارند، حتی قافیه و وزن و ردیف یکسان انتخاب می‌کنند و هیچ‌کس هم متهم به سرقت ادبی نمی‌شود.

پنجشنبه 19 خرداد ماه سال 1390

آفتاب را دوست دارم

بیژن نجدی

 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیراهنت روی طناب رخت

باران را

... اگر که می بارد

برچترآبی تو

وچون تو نماز می خوانی

من خداپرست شده ام ..

سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1390

خطابه ی سوگوارانه ی ژاک دریدا بر مزار لوئی آلتوسر


مترجم:

اوج نویسندگی است, این مرثیه, که دریدا بر مزار آلتوسر در روز خاکسپاری او ارائه کرده است. و اوج اندوهی پیچیده است, پیچیدگی اندوهی که ضمن به بیان درآمدن تاریخ عصیان های یک قرن آشوبزده را نیز به شکلی حیرت-فزا مرور می کند. دریدا نویسنده ی بزرگی است و مرثیه های اش به راستی اوج و شدتِ فلسفی-ادبیِ بی همتایی دارند؛ مرثیه هایی که در آن ها هرگز زاویه ی انتقادی, دشواری کار نظری, و چالش های فکری بنیادین میدان را به نفع رقت احساسات و حس فقدان و تألم خالی نمی کنند. این مرثیه را چند سال پیش از روی ترجمه ی انگلیسی رابرت هاراوی به فارسی برگرداندم که در بخش اندیشه ی روزنامه ی "شرق" آن دوران منتشر شد. 

... 

من پیشاپیش چنان می نمود که می دانستم امروز نه توان سخن گفتن خواهم داشت و نه یافتن واژه ها. پس عذر مرا بپذیرید اگر از روی متن می خوانم، و نیز عذر مرا بپذیرید اگر آن چه می خوانم آن چیزی نیست که باور دارم می باید بگویم (آیا کسی می داند که در چنین لحظه ای چه باید بگوید؟)، ولی صرف این‌که خاموشی راه آن را نیابد که در هرچیز دیگری کرانه کند کافی است. تنها خُردک شَرری چند از آن چه می ‌توانستم از خاموشی اش برهانم, آن‌ هم در ‌حالی‌ که در مغاکی گرفتار‌ آمده بودم که در اعماق آن من نیز بی ‌شک همچون شما، دچار وسوسه ی دیده‌ فرو‌پوشیدن از یک چنین لحظه‌ ای می ‌شدم.

 

از مرگ لویی دیروز آگاه شدم زمانی که از پراگ باز می ‌گشتم، شهری که نام اش حتی هم اینک در نظرم فجیع می آید، حتی قدری اِداناشدنی. اما می دانستم که وقتی بازمی گردم باید با او تماس بگیرم: به او قول اش را داده بودم.        

 

یکی از حاضران اینجا، که هنگام آخرین صحبت تلفنی من با لویی در کنار وی بود، احتمالا ً به یاد می آورد: وقتی به او قول دادم با او تماس می گیرم و پس از بازگشت به ملاقات اش می روم آخرین گفته ی او، آخرین واژه هایی که من بنا بود از زبان لویی بشنوم چنین بود: "اگر زنده بودم، بله، با من تماس بگیر و بیا اینجا، عجله کن." من برای اینکه از نگرانی و اندوه گریزی یافته باشم با شوخی و طعنه گفتم: "باشه، من زنگ می زنم تا مطمئن شوم."

 

لوئی، زمان را از دست داده‌ ام، و دیگر قدرت آن را ندارم که تو را صدا کنم، یا به کسی حرف بزنم، حتی به تو (تو توأما ً هم خیلی از من دور و هم خیلی به من نزدیکی، در من، در درون من) و بدتر از آن نمی توانم برای دیگران از تو بگویم حتی اگر آنها، مانند کسانی که در اینجا امروز گرد آمده‌ اند، دوستان تو و دوستان ما باشند.

 

من دل آن را هم ندارم که از هر چه بوده یادی بکنم یا مدیحه ای بر زبان جاری سازم: گفتنی بسیار است و این لحظه مناسب آن نیست. دوستان ما، دوستان تو که امروز در اینجا حاضرند می دانند که چرا سخن گفتن در این لحظه تا اندازه ای بی شرمانه است و نیز بی شرمانه است این که خطاب کردن تو را ادامه دهیم. اما خاموشی واقعا ً برتافتنی نیست. من حتی تصور خاموشی را هم نمی توانم برتابم، چنان که گویی تو نیز در درون من نمی توانی آن را برتابی.

 

در هنگامه ی مرگِ کسی که به آدمی نزدیک است، یا مرگِ یک دوست، وقتی‌ با او در بسیاری چیزها سهیم بوده ای (و در این مورد، من خیلی خوش اقبال بوده ام که به مدت سی و هشت سال و به هزار طریق شگفت زندگی ام با لوئی آلتوسر در پیوند بوده است، از سال 1952 که تمساح در دفترش من را که آن زمان دانشجوی جوانی بودم پذیرفت تا بعدها که در همان دفتر در کنار او زمانی در حدود بیست سال به کار مشغول بودم)، وقتی که آدمی به همان خوبی لحظاتی نورآگین و نیز از ته دل خندیدن هایِ ایامِ سپری-شده را به یاد می آورد، و به یاد می آورد لحظاتِ کارِ طاقت فرسا، تدریس، اندیشیدن در بحث و فحص های سیاسی و فلسفی، یا افزون بر این، جراحت ها و بدترین لحظاتِ غم افزا، شور و هیجان ها و سوگواری ها، برای مرگ این دوست، و شما همگی می دانید، که چون همیشه ضربه ی ندامتِ وجدان که یقینا ً از خودپسندی سر زده است و آکنده از خودشیفتگی اما در عین حال مهارناشدنی است و از شِکوه به خویشتن و به حال خود رحم آوردن، یعنی خود را در برابر خویشتن به ترحم واداشتن، حکایت می‌کند، و بدین سان بازگو کردن این‌ که (و من درست چنین می کنم، چراکه این گفته ی مرسوم هرگز به خطا نمی رود، به هر روی، برای واگوییِ حقیقتِ این حسِ هم-دردی): "بخشی از زندگی من یک‌سر، مسیری بلند و پرمایه از خودِ زیستمندِ من امروز درنگیده است، پایان یافته است, و از همین روی به همراه لوئی جان باخته است تا در حکم گذشته همراه وی باشد، ولی اکنون بی هیچ بازآمدنی و در مرزهایِ تاریکی محض." آنچه پایان می یابد، آن چه لوئی به همراه خود می برد، صرفا ً چیزی, چیزکی, از اینجا و آنجا نیست که من و لوئی در این یا آن لحظه مشترکا ً از آن سهمی برده باشیم، در عوض, خودِ جهان است، خاستگاهِ واژه ای از جهان – البته جهان او، اما همچنین جهانی که خود من نیز در آن زیسته ام، که ما در آن داستانی یگانه را زیسته ایم، داستانی که به هر ترتیب جانشینی نخواهد داشت، و برای هر یک از ما به نوعی حسی را به دست خواهد داد، حتی اگر این حس برای من و او یکسان نباشد. این جهانی است که فقط برای ما دو تن جهان می تواند بود، تنها جهان، همانی که به مغاک فرومی شود و از آن هیچ خاطره ای رهایی نمی یابد (حتی اگر ما خاطره را نزد خود نگاه داریم، و ما در واقع امر نیز این چنین خواهیم کرد.)

 

هرچند من در این جنبش به خشونتی برنتافتنی پی می برم که دربردارنده ی شِکوه از مرگ خویشتن به دنبال مرگ یک دوست است، هیچ تمایلی به پرهیختن از آن ندارم: این یگانه راهِ باقی مانده برای زنده نگاه داشتن لوئی در درون من است، برای نگاه-داشتِ خودم از رهگذر نگاه-داشتِ لوئی درست همان گونه که، اطمینان دارم، ما همگی در گیرودارِ همین کار هستیم، هر یک با خاطرات خویش، با قطعه ای از آنِ خویش که از این تاریخِ از هم گسسته به ارث می بریم – و این تاریخی بس غنی و یگانه است، یکی تراژدی هلاک-‌بار و در عین حال باورنکردنی و سخت جداناشدنی از تاریخ زمانه ی ما، بس گرانی-یافته از تمامیِ آن تاریخ فلسفی، سیاسی و ژئوپلتیکیِ زمانه ی ما – تاریخی که هر یک از ما کماکان با انگاره های خود به درکش نایل می آئیم، و انگاره های بسیاری بوده اند – زیباترین و دهشت-‌بار‌ترینِ انگاره‌ها – اما جملگی با آن مخاطره-آمیزیِ بی همتایی پیوند خورده اند که نام لوئی آلتوسر را با خود به همراه دارد. فکر می کنم بتوانم از طرف همه ی حاضران این ‌گونه ابراز دارم که آنچه تعلق ما به این زمانه را قاطعانه تعیین می کند هم اوست و آنچه که هدفِ کاوش او، دست-‌مایه ی آزمایش-گریِ او و، با تأسی به تمامیِ جنبش ها، در معرض مخاطره ای با گران-ترین تاوان ها بوده است: آنقدر که او مصمم، پُردلهره، سلطه جو و شخصا ً نگران، نیز در همان حال، متناقض، خودستا و قاطع می بود و همچنین شگفتانه شورمند – شوری که برای اش لحظه ای آرامش باقی نگذاشت چراکه از او همه چیز را دریغ کرد (با ضربآهنگ اغراق آمیزش، صحاری، فضاهای عظیم خاموشی، باز-پس-نشستن های سرسام آورش، آن وقفه های تأثیرگذار که به نوبه ی خود دستخوشِ وقفه ای می شوند به خاطر نمایش ها، یورش های قدرتمند و فوران های پُرلهیبی که یکایکِ آثار او به لطفِ آن ردی سوزان بر خویش دارند) از نخستین دگرگونیِ آن چشم اندازِ گرداگردِ آتشفشان حکایت دارد.

 

لوئی آلتوسر از زندگی های بسیاری عبور کرد – پیش از هر چیز زندگی ما و ای بسا مخاطره-جویی های شخصی، تاریخی، سیاسی [که او آزمود]، چه بسیار سخن ها، کنش ها، و وجودها که او نشان داد، دگرگون کرد و متأثر ساخت، و این همه را انجام داد به لطفِ نیروی رخشنده و برانگیزنده ی اندیشه‌های اش، منش اش در بودن، درس دادن و سخن گفتنی که حتی متناقض ترین و متفاوت ترین شهادت دادن ها نیز در فرسودن خاستگاهِ شان ناکام می مانند. این واقعیت که ما هر کدام رابطه ای متفاوت با لوئی آلتوسر داشتیم (و من فقط از فلسفه و سیاست حرف نمی زنم)، این واقعیت که هر کدام از ما می داند که از رهِ منشور خاص خود، گوشه چشمی بر این رازِ یگانه (رازی بی پایان برای ما، و همچنین به طریقی کاملا ً متفاوت و پیچیده برای خود او – آلتوسر)، این واقعیت که لوئی در نگاه مردمان یکسره خاص می نمود، در مقاطع مختلف زمانی، درون فضای دانشگاهی و بیرون از آن فضا، در خیابان اِلم یا هر جای دیگری در فرانسه، در حزب کمونیست، احزاب دیگر و فراتر از تمامی احزاب، داخل اروپا یا خارج از آن، این حقیقت که هر یک از ما لوئی آلتوسری متفاوت را دوست داشتیم، بعضی از اوقات، در این یا آن دهه (و در مورد من به خاطر نیکبختی ام تا دم آخر) - این کثرت سخاوت مندانه، این بسیاری ای که از آن او بود، ما را متعهدانه بازمی دارد از این که گام های اش را مجموع کنیم، سهل نُماییم و بِایستانیم، برای شان خطِ سیری ترسیم کنیم، در پی منفعتی برآییم، بر برخی چیزها مُهرِ خطا بنشانیم یا تلافی جویانه برخورد کنیم، و به ویژه این که بخواهیم حسابگری کنیم، آن را به تصرف یا بازتصرف خود درآوریم یا (حتی اگر این بازتصرف را در شکل متناقضِ حسابگرانه و فریب کارانه اش که همان "طرد" نامیده می شود به انجام رسانیم)، یا بخواهیم در صددِ مصادره ی آن چیزی باشیم که تصرف-ناپذیر بوده است و به همین شکل نیز باید بر جای بماند. ما همگی هزارچهره ایم، اما کسانی که لوئی آلتوسر را می شناسند، می دانند که این قانون در وی به شکلی اعجاب آور، برجسته و غلوآمیز, نمود پیدا می کرد. سِترگی کارنامه ی وی، در وهله ی نخست، در این امر نهفته است که محقق می کند یا به مخاطره می اندازد، و در آن چه با درخشش، به هزارسو، واپاشیده, و گاه-‌گه نیز درنگیده, درنوشته است، و نیز مدیون خطر عظیمی است که به جان می خرد و دیرپایی ای که می پذیرد: این ماجراجویی یگانه است و از آن هیچ کس نیست.

 

مشکلی ندارم که از اموری حرف بزنم (همان طور که اینجا باید چنین کنم) که میان من و او فاصله می ‌افکند یا حتی به رو در روییِ ما می‌ انجامید (به نحوی پیچیده یا جز آن، بعضا ً توأم با درشت-‌خویی، درباره ی مسائل کوچک و بزرگ)، چراکه آنها هرگز قادر به فروکشیدنِ شعله ی دوستی ای نبودند که با وجود همه ی آن تفاوت ها من آن را در نزد خویش هرچه عزیزتر می ‌داشتم. چراکه من هرگز نمی توانستم آن چه را که بر سر او می آمد یا در سر او می آمد، در این عرصه هایی که همچنان می توانم به همراه او در میانه شان مقیم بمانم، در حکم چیزی غیر از بلواهایی به هم پیوسته در نظر آورم، زمین-لرزه یا برآشفتنِ آتشفشان ها، تراژدی های فردی و جمعیِ زمانه ی ما، زمانه ای که من نیز، مثل شما، با وی در آن سهیم خواهم بود. به رغم هر آن چیزی که می توانست موجب جدایی یا دوری ما شده باشد، من را هرگز نه توان آن بود و نه تمنای آن که با بی طرفیِ خاصِ یکی نظاره گر، بنگرم چه بر سر او می آید یا در سر او می آید. و من از صمیم قلب، به خاطر تمام آن چیزهایی که از رهگذر او یا در راه گذر از او، دوران بزرگسالی مرا به تمامی دربرگرفت، و قدمت اش حتی به آن جلساتِ دردانگیزِ محاکمه ای می رسد[1] که همه ی ما هم‌ اینک به آن می اندیشیم، قدرشناس خواهم ماند. و در برابر آن‌ چه جایگزینی نخواهد داشت نیز همین وضع و حال را دارم. مسلما ً امروز، آن چه مجسم تر از هر چیزِ دیگری در برابر دیدگان ام جلوه می کند، زنده تر، نزدیک تر و گران-‌سنگ‌-تر از همه چیز، سیمایِ خوشِ لوئی است با آن پیشانیِ بلندش، لبخندش، هر آنچه که در او، در لحظاتِ آرامش (چنین لحظاتی هم در میان بودند و بسیاری از شما این را می دانید) – هر آن چه عطوفت را می نمایاند، نیاز و نثارِ عشق – آشکارگرِ توجهی بی بدیل به نورُستگی ِ آنی که در راه است، شگفت-‌کارانه آگاه از پگاهِ نشانه هایی که در انتظارند تا که فهمیده شوند، [توجهی که] به همان شکل، معطوف به همه ی آن چیزهایی است که نظم را، برنامه را، سازگاری و از پیش آشکاریِ سهل‌-یافته را، آشفته و واژگون می کند. آن چه امروز برای در نظرم زنده ترین می نماید، تابناکیِ آن سیمایی است که توأمان نمایانگر نرمی و سرسختی است و مدام بینِ سلطه جویی و شکیبایی حالت به حالت می شود، درست همان گونه که هر از گاهی شورِ بی انعطافِ طغیان های اش چنین حالتی به خود می گرفت. آن چه من در او بیش از هر چیز دوست می دارم، شاید چون او همین هم بود، و مرا شیفته ی خود می‌ سازد، آن هم به لطف امری که دیگران بهتر از من می شناختند و به آن بسیار نزدیک تر بودند، معنا و مفهوم عظمت بود – عظمتی خاص همچون صحنه ی نمایشِ سیاسیِ تراژیکی که در آن پای امری بزرگ تر از زندگی در میان است، امری که جسم واقعی بازی گران اش را بی شفقت در هم می ‌شکند یا به بی راهه ‌می کشاند.     

 

هنگامی که پژواک نام هایی خاص همچون پیکان‌ ها یا کوره-راه‌ هایی با جهاتی بسیار، در برابر قلمرویی که بناست فتح گردد، گردهم آورده می شود، سخن عمومی درباره ی آلتوسر، نام‌ هایی مانند مونتسکیو، روسو، مارکس یا لنین را انعکاس می‌ دهد. کسانی که، گاه در پسِ پرده ی آن صحنه ی نمایش سیاسی حضور یافتند، و به آلتوسر رویکردی داشتند، آنانی که به بخش مراقبت های بیمارستان روی‌ کردند و در کنار آن ایستادند ، خوب آگاهند که اگر از اسامی ‌ای همچون پاسکال، داستایوفسکی، نیچه و آرتو یاد نکنند چیزی بدهکار حقیقت خواهند بود.

 

در اعماق وجودم، می دانم که لوئی صدای مرا نخواهد شنید: او فقط در درون من مرا می شوند، در درون ما (به هر حال، ما صرفا ً در درون خودمان، در آن نقطه که صدای دیگری، آن دیگری میرنده و فانی، طنین می افکند، می توانیم خودمان باشیم.) و من می دانم که در درون من صدای او در برابر من ایستادگی می کند و نمی گذارد وانمود کنم که دارم با او حرف می زنم.) نیز من می دانم نمی توانم به شمایانی که در اینجا حضور یافته‌ اید چیزی بیاموزم، چراکه در اینجا حضور یافته ‌اید.  

 

اما بر فراز این آرامگاه، و از فراز سر شما، من در خیال فرومی روم و رویِ سخن ام با کسانی است که به دنبال وی آمده اند، یا از هم اکنون به دنبال ما، و کسانی که من می بینم (افسوس، با نشانه هایی گوناگون)، چندان در شتاب اند که نه فرصت فهمیدن دارند، نه تفسیر، نه دسته-بندی ، نه اصلاح، نه فروکاست، نه مرزبندی، نه سهل-نمایی و نه قضاوت، به عبارتی، [این ها آن کسانی نیستند] که ندانند, نباشند, در اینجا مسئله ی سرنوشتی بسیار یگانه، مسئله ی تکاپوهای هستی، اندیشه ها، سیاست, به نحوی جدایی-ناپذیر مطرح است. من از آنها می‌ خواهم که لختی درنگ کنند، حوصله کنند اندک-زمانی و به زمانه ی ما گوش بسپارند (ما را زمانه ی دیگری نیست)، تا صبورانه رازگشای هر آن چیزی باشند که در زمانه ی ما می‌ توان درباره ی زندگی، کارنامه و نام لوئی آلتوسر نشان داد یا تصدیق کرد. نه فقط بدین جهت که ابعادِ چنین سرنوشتی سزاوار احترام است (همچنین احترام زمانه ای که این نسل های دیگر، نسل ما، در آن شکل می ‌گیرند) بل در کنار آن، چنین زخم هایِ همچنان گشوده ای، زخم ها و امیدهایی که آنان در این سرنوشت بازشان خواهند شناخت، بی شک از آن چه برای شنیده شدن، خوانده شدن، به اندیشه راه یافتن و انجام پذیرفتن بر جای مانده است چیزی خطیر به آنها خواهد آموخت. من تا آن زمان که زنده ام، خاطره ی آن چه که لوئی آلتوسر در نزد من نهاد تا با او و در جوار او زندگی کنم، در درون من حفظ شود: این آن چیزی است که دوست دارم فرایادِ آن دیگرکسانی بیاورم که از این زمانه نیستند یا زمانِ آن را نداشته اند که به او روی آورند. این است آن چیزی که امید بسته ام روزی به شیواییِ افزون تری بیان کنم، بی که وداع‌-گویِ لوئی آلتوسرباشم.

 

و اکنون می خواهم فرصت سخن گفتن را به او باز پس دهم، به او واگذارم، برای آن کلامِ آخرِ دیگرگون: کلامِ آخرِ او. دیشب که تا دیروقت بعضی از آثارش را می خواندم، این فراز بیش از آن که من بخواهم درباره ی خواندن اش تصمیمی بگیرم یا آن را برگزینم، خود را به من تحمیل کرد تا در این جا بازگفته شود. از نخستین کارهای وی برگرفته شده است، برتولاتزی و برشت (١٩٦٢):

 

آری، ما را در ابتدا آن نهادی متحد می سازد که نمایش است، اما ما با ژرفای بیش تری از طریق همان اسطوره ها متحد می شویم، همان درون-مایه هایی که ما را بی ‌آن ‌که خود اذعان داشته باشیم، به انقیاد خویش در می آورند، با همان ایدئولوژی ‌ای که به شکلی خودانگیخته زیسته شده است. آری، اگرچه این نمونه ی بی-‌همالِ فقیران است، مانند ال نوست میلان، ما همان نان را تناول می کنیم، خشم و عصیان‌ هایی مشابه را می آزماییم و هذیان‌ هایی از همان دست را (دست کم در حافظه ی خویش، جایی که رخدادی قریب الوقوع مُسخرمان می سازد)، تازه اگر از نومیدی مشابهی در زمانه ای که نمی توان تاریخ را به پویش واداشت سخنی به میان نیاوریم. آری، همچون مادر شجاع‌-دل، در پیشگاهِ خانه ی خود به نبردی از همان دست برآمده ایم، تارِ مویی آن سوی تر از خودمان، حتی در درونِ خودمان، همان کوریِ دهشت-‌بار، خاکستری از همان دست در دیدگان مان، و همان خاک در دهان مان. ما از همان شامگاه و پگاه نصیب می بریم: یعنی ناخودآگاه مان. ما در داستانی سهیم هستیم – و همه چیز از همین جا آغاز می شود.

 

 

 

  

[1] . اشاره به واقعه ی قتل همسر آلتوسر توسط خود او دارد.


سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1390

فیلم فصل کرگدن ها



بهروز وثوقی ...بازیگر سینمای پیش از انقلاب، در فیلم جدید بهمن قبادی که در حال فیلمبرداری است، بازی می کند. "آخرین شعر کرگدن" آخرین فیلم بهمن قبادی کارگردان مطرح سینمای ایران در ترکیه در حال فیلمبرداری است.

در این فیلم به غیر از بهروز وثوقی بازیگر سرشناس سینمای پیش از انقلاب، آرش لباف و داریوش اقبالی دو خواننده ایرانی، مونیکا بلوچی بازیگر
سرشناس ایتالیایی و برن سات بازیگر برجسته و جنجالی ترکیه حضور دارند.

این فیلم که به زبان فارسی ساخته می شود و معلمی برای بهتر صحبت کردن "مونیکا بلوچی" به زبان فارسی، به استخدام گروه سازنده ی این فیلم درآمده است. وثوقی و بلوچی در این فیلم زن و شوهر هستند و آرش فرزند آن هاست. فیلم درباره ماجراهی زندگی یک شاعر است و به صورت بداهه سازی ساخته می شود. تورج اصلانی پس از " کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" در دومین همکاری با قبادی فیلمبرداری این کار را بر عهده دارد.
پنجشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1390

جواد ذوالفقاری پیشکسوت تئاتر کودک درگذشت


فرهنگخانه: جواد ذوالفقاری که چندی پیش به دلیل بیماری از فعالیت در عرصه تئاتر دور مانده بود، چهارشنبه هفت اردیبهشت‌ماه دار فانی را وداع گفت.

 

زنده یاد جواد ذوالفقاری از جمله پیشکسوتان تئاتر ایران است که در حوزه نویسندگی و کارگردانی و همچنین تدریس تئاتر کودک و نوجوان از پیشروان این عرصه به شمار می‌آید. وی رتبه درجه یک هنری را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کرده و آثار بسیاری از وی در ایران و خارج از کشور به صحنه رفته است.


این هنرمند که چندی پیش به دلیل بیماری از فعالیت در عرصه تئاتر دور مانده بود، چهارشنبه هفت اردیبهشت‌ماه دار فانی را وداع گفت. 
این در حالی است که نمایش «سمک عیار» به کارگردانی این هنرمند، در تالار مولوی در حال اجرا بود.



جواد ذوالفقاری متولد ۱۳۳۱ در شهر همدان است. وی فعالیت‌های بسیاری را در عرصه تئاتر در مقام مدرس،‌ نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر در کارنامه کاری خود دارد. این هنرمند فقید تئاتر عروسکی با فعالیت‌های خود جایگاه خاصی را در تئاتر ایران به خود اختصاص داد.

‏دوستان الماس، ‏همه با هم، ‏بز زنگوله‌ پا، ‏سیاوش، فرنگیس، ‏علی بابا و ستاره‌های روشن شهر، ‏کدو قلقله‌زن و ‏بازی پسر و گرگ از جمله آثاری است که ذوالفقاری در دوره حیات خود در عرصه تئاتر عروسکی ایران خلق کرد و به صحنه برد.

 

زنده‌یاد ذوالفقاری در جشنواره متعددی نظیر جشنواره تئاتر عروسکی زاگرب، جشنواره عروسکی سگوویا، جشنواره تئاتر عروسکی آوینیون و جشنواره عروسکی شارل‌ویل مزیه با آثار خود توجه همگان را به تئاتر عروسکی ایران جلب کرد.

 

بهزاد فراهانی؛ بازیگرو کارگردان پیشکسوت تئاتر هم در گفتگو با فرهنگخانه، فقدان این هنرمند را به جامعه هنری تسلیت گفت.

 

فراهانی (اختصاصی): 
در نوع خود مثال زدنی بود....

 

جواد ذوالفقاری یکی از هنرمندان هم دوره ما بود که در حوزه خود صاحب سبک و دارای جایگاه خلاق و منحصر به فردی بود. ذوالفقاری جدا از کار حرفه ای، اخلاق و منش حرفه ای داشت که در نوع خود مثال زدنی بود.

او بعنوان یک مولف در طول حیات اش، خدمات فرهنگی شایانی را به جامعه هنری عرضه کرد که نمونه ی بارز آن، نگارش کتاب تئاتر عروسکی بود که به دانشجویان هنر این مملکت هدیه کرد.

جامعه هنری در غم فقدان این هنرمند، آرام نخواهد بود و جای خالی او تا همیشه در هنر این مملکت باقی خواهد ماند.


این رسم روزگار است که چنگک تلخ نا به کارش را به گردن هنرمندانی می فشرد که جایگاه اصلی خود را در این دنیا پیدا کرده اند...

با این حال یاد و خاطره این هنرمند هیچگاه از ذهن مردم هنردوست و هنرشناس ایران پاک نخواهد شد.

من از طرف خودم به انجمن تئاتر عروسکی فقدان این هنرمند والا را تسلیت می گویم.

 

سه شنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1390

شعر های کودکانه بیژن نجدی

فرزند زنده‌یاد بیژن نجدی از جمع‌آوری شعرهای ریتمیک وی برای کودکان و انتشار آنها در قالب یک مجموعه در آینده خبر داد.yohana.bijan.najdi.jpg (300×175)

یوحنا نجدی پسر این شاعر و نویسنده فقید  گفت: پدرم شعرهای زیادی برای کودکان و نوجوانان سروده است و من یادم می‌آید که هر سال به مناسبت روز معلم، شعری می‌سرود و از مادرم که معلم کلاس اول دبستان بود، می‌خواست آن را برای دانش‌آموزانش بخواند و جالب آنکه بعضی از آنها هنوز هم این شعرها را از حفظ هستند.

 

وی افزود: این شعرها عمدتاً ریتمیک است و در فضایی کودکانه سروده شده‌اند. من و مادرم قصد داریم آنها را از طُرق مختلف جمع‌آوری کنیم و در قالب یک مجموعه به چاپ برسانیم و امیدوارم این اتفاق تا دو سال دیگر بیفتد.

 

پسر زنده‌یاد نجدی همچنین از تصمیمش برای انتشار آلبوم تصاویر این نویسنده فقید کشورمان بعد از چاپ شعرهای کودکانه او خبر داد.

 

یوحنا نجدی همچنین درباره کتاب‌هایی که از بیژن نجدی در نمایشگاه امسال کتاب تهران عرضه می‌شود، گفت: انتشارات ماه‌ریز کتاب "خواهران این تابستان" را تجدید چاپ کرده که در نمایشگاه ارائه خواهد شد.

 

وی با اشاره به نام این کتاب اضافه کرد: پدرم در روزهای آخر که در بیمارستان تحت مراقبت بود، به خاطر اینکه ادای دینی به پرستارهای بیمارستان کرده باشد، بر روی برگه‌ای نوشت "دختران من خواهران این تابستان". آن روزها به دلیل بیماری دست راست پدرم از کار افتاده بود و این عنوان را با دست چپش نوشت و من و مادرم تصمیم گرفتیم نام "خواهران این تابستنان" را بر کتاب بگذاریم.

 

چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1390

شعر مدرن هدیه شعر دهه ی هشتاد




فرهنگخانه: حافظ موسوی در ارزیابی شعر دهه‌ی ۸۰ گفت: در زمینه‌ی شعر مدرن، دست خالی به دهه‌ی ۹۰ نرسیده‌ایم.http://www.farhangkhane.ir/images/stories/new/adabiaat/ashkhaas/hafez.mosavi.jpg

 

این شاعر  عنوان کرد: اگرچه دهه‌بندی جریان‌های ادبی امری کاملا قراردادی است و لزوما به این معنا نیست که در هر دهه باید اتفاق خاصی بیفتد و در پایان دهه سرانجام آن مشخص شود، با این حال اگر بخواهیم به دهه‌ی ۸۰ که به عنوان یک مقطع زمانی پشت سر گذاشته‌ایم، نگاه کنیم، به نظر من، در زمینه‌ی شعر مدرن دست خالی به دهه‌ی ۹۰ نرسیده‌ایم.

 در ادامه بخوانید



www.farhangkhane.ir/literary/12834-1390-01-23-13-59-26.html




یکشنبه 3 بهمن ماه سال 1389

ترجمه شعر در

فرهنگخانه: نشست نهم "عصر روشن" پنجشنبه ۷ بهمن‌ماه با موضوع "جریان ترجمه شعر" برگزار می‌شود.

 علیرضا بهرامی دبیر سلسله نشستهای فرهنگی "عصر روشن" با اعلام این خبر گفت: در این نشست که با موضوع ترجمه شعر برگزار می‌شود، احمد پوری و موسی بیدج مترجمان شعر، جریان ترجمه شعر از زبانهای دیگر به زبان فارسی و نیز ترجمه شعرهایی از زبان فارسی به زبانهای دیگر دنیا را بررسی می‌کنند.

ادامه خبر را در سامانه فرهنگخانه بخوانید :

http://www.farhangkhane.ir/news-stop/9873----q-q--.html

یکشنبه 3 بهمن ماه سال 1389

«عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک»

فرهنگخانه:رمان ایرانی«عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک»که به تازگی توسط«لوسی مارتین»به فرانسه ترجمه شده است ،توسط انتشار «لوور»به بازار کتاب اروپا و آمریکای شمالی آمد.


ادامه مطلب را در سامانه فرهنگخانه بخوانید :

http://www.farhangkhane.ir/literary/9822-l-r.html

جمعه 17 دی ماه سال 1389

گفت‌وگو با ایرج پارسی‌نژاد

 

 فرهنگخانه :ایرج ‌پارسی‌نژاد استاد بازنشسته‌ی دانشگاه توکیو و استاد پاره‌وقت دانشگاه یو سی ال ای است که مجموعه‌ی چندجلدی «تاریخ نقد ادبی» به کوشش او منتشر شده است.

 

 

این گفت و گو را در سامانه فرهنگخانه بخوانید

      http://www.farhangkhane.ir/literary/8956-l-r.html

   1      2      3      4      5      6      7      >>